آشوبم ، آرامشم تویی
نظرات(0) | ادامه مطلب

خدایــــــــا !

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیره،

نگاهم را به سوی تو و آسمون می گیرم،

و آنقدر با تو درد دل می کنم،

تا کم کم چشم هایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند.

و پس از اونِ که قلبم سبک می شه.

تو می آیی و تمام فضای دلم را پُر می کنی.

آن وقت دیگر آرام می شم.

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تونه مرا از پای دربیاره،

چون تو را در قلبم دارم.



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 4:00 PM
...
نظرات(0) | ادامه مطلب

امام صادق میفرمایند:

من در عجبــــم کسی در انـــدوه باشد

و به ذکر یونسیه پنــــاه نبرد

لــآ اِلــهَ الــآ اَنـــت

سُبحــانَکــــَ . .

اِنــــی کُنـــتُ مـــِنَ الظالِمیــــــن . .



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:59 PM
!یکی از بستگان خدا
نظرات(0) | ادامه مطلب

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جا به جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد،انگاری که با نگاهش، نداشته هایش را از خدا طلب می کرد، انگاری با چشمهایش آرزو می کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود، بیرون آمد.

-آهای آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :

-شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می دانستم که با خدا نسبتی دارید! 

 

برگرفته از کتاب : تو،تویی؟



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:59 PM
ایمان آوردم!
نظرات(0) | ادامه مطلب

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره  خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت.چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت.
از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
 
برگرفته از کتاب تو،تویی؟
 


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:59 PM
خدا هست
نظرات(0) | ادامه مطلب

در این دنیا اگر غم هست
صبوری کن خدا هم هست

اگر دشمن کنارت هست
مخور غصه خدا هم هست

اگر فقر و فقیری هست
منال هرگز، خدا هم هست

اگر در عشق فریبی هست
چه غم لیکن خدا هم هست

اگر تنهای تنها هم شدی
باز هم خدا هست ...




نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:58 PM
...
نظرات(0) | ادامه مطلب



خدا همه عالم را برای شما و شما را برای خودش آفریده است.

ببینید که چه مقام و منزلتی برای شما آفریده است.

رجبعلی خیاط



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:58 PM
خداییِ خدا
نظرات(0) | ادامه مطلب

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت:
می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد...
و سرانجام روزی گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : 
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"
 
گنجشک گفت:
"لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟"
 
و سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:
"ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی."
 
گنجشک خیره در خداییِ خدا مانده بود.
خدا گفت:
"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی."
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.
 
خدایا شکرگذار مهربونیاتیم...
 
برگرفته از کتاب تو ، تویی؟
 
 
 


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:57 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.